مریضی جات

یک زمانی بزرگترین هراس و وحشت و نگرانیِ من در زندگیَم در دو مسئله خلاصه می شد، پیری و مرگ . تحت هیچ عنوان دوست نداشتم بالاتر از چهل سالگیَ م را ببینم، فَرتوت شدن و چین و چروک ها، موهای سفید ، از کار افتادن و درد های پیری خیلی آزارم می داد . با مرگ هم بالکُل مشکل داشتم، در مغزم نمی گنجید، همه استدلال ها را از بَر بودم، می دانستم دقیقا چی به چی است، مشکل این بود که وقتی کنار هم چیده می شد جور در نمی آمد، دلچسب نبود . قابل فهم نبود؛ مثل خیلی خیلی چیزهای دیگری که آدم می داند ولی خُب به آن «لِیَطمئنَ قلبی» نمی رسد .. [البت این افکار مرگ آلود این چند روز بی ارتباط با پن.ی سیلی.ن های کشنده ی چی.نی نیست:دی]

این ایام هر که مرا میبیند می گوید در این چهار پنج سال ندیدم اینطور مریض بشی، خودم هم خودم را اینطور ندیده بودم ، مریضی چیز غریبی است، انگار یک هفته ی متوالی سرِ پا بوده ام ، رمق ندارم؛ به قول خودم : بدنم گیر ندارد؛ مثل لحظات احتظار است ، این نفس انگار بر نمی گردد ..

این چند روز خیلی به بیماران فکر می کردم، غصه ی خیلی ها را خورده ام، بیمارانی که این سرماخوردگی مسخره ، کنارش هیچ محسوب می شود ..

+ به قول معروف که تا سه نشه بازی نشه، دکتر سوم هم رفتیم و مجددن با یک بغل دارو برگشت داده شدیم به دنیا.. انگار بهترم شکر..

/ 15 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
omid1977

اخي الهي يعني چي ميكشن همسريتان بانو با اين تن رنجور و نحيف و فرتو شدن شما!!![نگران][گریه] شما هم شلغم و اب ليمو+عسل+خاكشير زياد بخور بالاخص اون دومي رو زياد بخور خيلي خيلي به نظرم شما رو هم چشم زدن بس كه رفتي سفر و عكس هاي دل نواز گذاشتيد و حتي جت اسكي هم سوار شديد اين ملت چشم ندارن خوشي بقيه رو ببينند فلذا اسفند هم دود كنيد لطفن هانيه هانيه هانيه يادت نره اين توصيه ها دختر[گل]

گلدونه

من هيچوقت از مرگ نترسيده ام هيچوقت هم برام سخت نبوده كه تصور كنم بميرم يا الان ميميرم حالم بد بشه اما هميشه از پيري و زشتي ترس داشته ام از مريضي [اضطراب]

مینو

خوشحالم که بهتری. ولی حتما خودتم میدونی که "دارو" درمان سرماخوردگی نیست هانیه. استراحت کن و آب پرتقال و اینطور چیزا بخور که زودتر بهتر بشی.

مینو

از پیری واقعا خوشم نمیاد. از اینکه خودم نتونم کارای خودمو بکنم، خیلییییی میترسم. فکر اینکه محتاج کمک دیگران باشم، خیلی اذیتم میکنه.

مصطفي

يادش بخير وقتي بيست وهفت هشت ساله بوديم يني 4-5 سال پيش ميگفتيم داريم به سي مي رسيم وبه مرز پختگي - بزار ببينيم چه جور عالميه ولي از سي هم رد شد و هيچي نشد و هيچ اتفاق خاصي هم نيوفتاد

بازیگوش

بهتری فین فینییی؟[نیشخند][ماچ] اومدم عیادتااااااااا پاشو برو این کمپوتی که اوردم بیار با هم بخوریم[نیشخند]

هدی

نمیشناسمت رفیق ولی خوشحالم که بهتری...فقط همین[لبخند]

H.k

می دونی بعضی چیزها هست که ما آدمها هرچی بهش فکر کنیم به نتیجه خاصی نمی رسیم...مرگ هم جزو این گونه چیزهاست...بهتره اصلا بهش فکر نکرد... خودش مییاید بی سر وصدا و یکد دفعه کار را یکسره می کند! حالا من بیام فکر کنم... ای من چه طور میمیرم پیر میشم وعلیل یا نه که یک شب بارانی تو کو چه پس کوچه ای سیسیل ایتالیا یکی از افراد مافیا از زیر بارانی اش با یک تپانچه کوچک قلب مرا نشانه می رود و بنگ! جز این که استرس و حالت افسردگی را در آدم به وجود بیاره هیچ چیز در پی نداره...

ترخون

انشاالله بهبودی کامل...

ف@طمه

شاید مریضیه شمالی گرفتی [زبان] ایشالا زود خوف بشی عزیزه دلووووووووووووووم[بغل]