بلندپروازی های دنباله دار


243:: رفتن یا نرفتن ، مساله این است!

یک روزهایی میشه ، هر دومون میزنیم به سیم آخر ، آستانه ی تحمل صفر .. میگه فقط بیا از اینجا بریم.. هر جا .. فقط اینجا نباشیم ، دیگه تحمل این شهر و مردم و وضعیت و شلوغی و .. ندارم ! روی این مساله خیلی فکر می کنیم .. بعد هر چند وقت یک بار جدی ِ جدی میشه ، اولین بارش چند سال پیش بود که قضیه ادامه تحصیل بود ، الان دیگه مساله زندگی و سکوت و آرامشه ..هر دفعه هم نتیجه بحث واحده : الان وقتش نیست! تازه روی جاش هم توافق نداریم ، من اصرار به کشور فرانسوی زبان دارم اون انگلیسی!

  
; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزمره ها

242:: ترس یا تنبلی؟

با خودم میگم تا روشن کنم بزنم بیرون ، تو این خیابونهای شلوغ و پر ترافیک ، جای پارک و ... هی برای خودم دلیل می تراشم که با مترو ، تاکسی و پیاده راحت ترم ! هر چی ام به درونم مراجعه می کنم جدا نمی فهمم ترسه یا تنبلی؟! یادمه اولین تصادفم با پرشیاهه بود یه مینی بوس زد بهم آینه بغل آویزون شد 4-5 هزار تومن خرجش شد، بار دوم همون پرشیاهه رو مالیدم به درب پارکینگ 200 هزار خرجش شد ، بار آخر، شمال تو اتوبان قزوین - رشت یک حرکت به یاد ماندنی زدم البته این نه تلفات جانی داشت نه مالی ، ولی وحشت آورترین صحنه ای بود که تا حالا دیده بودم!

جلوم یه تاکسی زرد بود نه راه می رفت نه راه می داد ، آخر فکر کرد تریلیه کشید کنار جاده راه داد اومدم سبقت بگیرم از عقب پرایدیه انقدر نزدیک شد که هول کردم ترسیدم بزنه شل کردم دیگه نفهمیدم چی شد ، اول مارپیچ می رفت ماشین ، بعد چند دور وسط اتوبان چرخیدم فقط نمی دونم چطوری کسی بهمون نزد بعد که حسابی چرخیدیم ماشین منحرف شد سمت کنار جاده یه سر پایینی بود عقبکی سر خوردیم پایین! فک می کردیم داریم از دره سقوط می کنیم :دی فقط یادمه که جیغ های وحشتناک می زدمو و صداش می کردم ، نه خودمون طوریمون شد نه ماشین فقط گویا یه گله بوده اطراف خوردیم به ییه گوسفند و تلف شده اینم البته یادم نمیاد!

وقتی این یادم میاد ، یقین می کنم که ترسیدم!

  
; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : خاطرات

241:: دیالوگ های ماندگار

رضا: بعضی وفتا مامان بابام طوری دعوا می کنن که میگی الانه که کارشون به طلاق و طلاق کشی میرسه ولی دو دقه بد آشتی می کنن!

مریم: ولی مامان بابای من اصلا دعوا نمی کنن .. مام نباید دعوا کنیم.

رضا: نمیشه که!

مریم: چرا؟

رضا: آخه نمی دونی آشتی بد دعوا چه کیفی میده!!

+ زیر تیغ

  
; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : خاطرات

240:: گاهی هم زندگی شیرین می شود !

خانه ی کذایی فروخته شد .. به اش می گویم موقع خریدنش یادت هست؟ من زهر بودم و پدرت با دمش گردو می شکاند ، الان جایمان عوض شده ! .. اصولا اهمیتی نمی دهم در مورد زندگی من و نقشه های آینده ام چه فکری می کند .. در هر صورت دوست دارد باب میلش رخ دهد .. که خُب؛ خوشبختانه نمی شود ..!

  
; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

239:: رینه

دیروز یک روز فوق العاده محسوب میشه ، صبح رفتیم باغ گل چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم، قرار بود بعد ماهها بریم دیزین بالای پیست و بعدش چالوس جاده ی عباس آباد. از اونجایی که ما شانس نداریم رسیدیم اون بالا دیدیم پیچ های برگشت کلهم بسته است و پوشیده از برف! خیلی ام خلوت بود ساعت 8 بود و هوا وحشتناک دلچسب!! جای همه ی خالی یک صبحانه عالی زدیم به بدننیشخند دلمون هم نمی اومد بریم !! از چند روز قبلش برنامه دیروز رو ریخته بودیم خلاصه تصمیم گرفتیم بریم دماوند! دوباره برگشتیم پایین رفتیم سمت جاده هراز،پلور رفته بودیم این دفعه جاده ی بغلش رو گرفتیم رفتیم سمت رینه ، رفتیم پای کوه دماوند جدا هوا فوق العاده بود رفتیم توی دشت های سرسبز اونجا ولو شدیم و جوجه کبابی خوردیم و نیم ساعتی هم خواب غیلوله کردیم. انگار بهشت بود، خیلی قشنگ بود ولی دشت شقایق هنوز به خاطر خنکی هوا پُر و پیمون نشده بود؛ خواب که بودیم آسمون خیلی سر و صدا می کرد، رعد های وحشتناکی میزد انگار توی ابرها نشسته بودیم انقدر که صدای برخورد ابرها ترسناک بود! جاتون خالی یکهوو بارونی گرفت بیا و ببین تگرگ میومد اندازه گیلاس! یه طرف آسمون صاف و آفتابی بود بالای قله پر از ابرای سیاه و بارون و تگرگ! خولاصه زدیم زیر بغل و جمع کردیم.

خیلی چسبید، تو ماشین هم فقط حرف می زدیم و مسخره بازی در می آوردیم و می خندیدیم ، این هوا انقدر به هم نچسبیده بود تا حالا، مخصوصا اینکه منطقه کمی دور از دسترس بود و خیلی خلوت! جون می داد بادبادک هوا کنی. فقط حیف دوربین همراهم نبود! جای همگی سبز!لبخند

  
; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

238:: قضاوت

هیچ وقت سعی نکردم در مورد مسائل دینی باهاش بحث کنم و به قولی به راه راست هدایتش کنم ، وظیفه ی خودم نمی دونم مخصوصا که سن مادرم [چند سال کوچکتر] رو داره . به نظرم دیگه به چیزی که باید میرسیده رسیده. یک نذری داشتم بهترین فرصت توی راه و مترو بود که بیکار بودم هر روز این صلوات شمارم رو می انداختم تو دستم وقضاوتمیفرستادم، رسیدم تو کلاس داشتم جا به جا میشدم و جمعش می کردم پرسید این چیه؟ توضیح دادمو چند تا باهاش فرستاد و گذشت .

چند روز پیش غایب بود زنگ زده بود که بپرسه چه کارایی باید انجام بدیم، آخرش گفت اون صلوات شماره که دستت بود میشه برام یکی بخری؟ درسته به قیافه م نمی خوره ولی شبا موقع خواب صلوات می فرستم این صدا نمی ده خیلی خوبه.. قراره براش بخرم از مترو.

+تو این کلاس فرانسه اگرم هیچ چی یاد نگیرم همین که سعی میکنم قضاوت نکنم فکر می کنم برام کافیه!

 

  
; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزمره ها

← صفحه بعد